سيد اصيل الدين عبد الله واعظ

35

مقصد الاقبال سلطانيه ومرصد الامال خاقانية ( فارسى )

كه مبدأ حال خركارى مىكرده روزى بر درازگوشى خشم گرفته و چوبى چند بر درازگوش زده آن حيوان به او در سخن آمده گفت : اين همه غضب و تندى بر من مظلوم بىزبان ، رانده‌گير ، انديشه نمىكنى كه اگر حضرت خداوند بزرگ بر تو خشم گيرد هيچ توانى كه از عهدهء آن بيرون آئى ؟ پس آتش ندامت در دل او افتاد و به استغفار و توبه مشغول شد و مدت بيست سال آب چشمش ايستاده نشده و اكنون پير گشته و آب در دو ديده نمانده هرگاه حال گذشتهء خود را ياد مىكند و ستم كه بر آن دهان بسته نموده به خاطرش مىآيد از هيبت حق سبحانه و تعالى خون از دو ديده‌اش روان مىگردد حكم و نماز و وضوى او چيست ؟ » شيخ ابو نصر در حالى كه اين فتوى بخواند حال به روى بگشت . برخاست و روان شد . گفت : « آن شخص كجاست ؟ » گفتند : « در فلان موضع است . » سر و پاى برهنه مىرفت به سرعت تمام به خانقاه او رسيد گفت : « آن زاهد دل سوخته مىخواهم كه دريابم . » گفتند : « درآى كه در نماز ايستاده بوده و همين ساعت قالب تهى ساخته . » شيخ ابو نصر رحمة اللّه عليه درآمد و درويش را ديده‌روى و موى سفيدش به خون سرخ شده و جان داده . نيك در ان نظر كرده در روى شيخ خنديد . بعد از آن شيخ ابو نصر به تجهيز و تكفين او قيام نموده و پس از آن وجد « 1 » و حال بر شيخ ابو نصر غلبه نمود . و سر در كوه و بيابان نهاده و دايما مىگريست . روزى شخصى به او رسيد سؤال كرد كه اى حيران چرا مىگريى ؟ مگر آيت از كلام ملك علام به تو رسيده به آن كار نكرده‌اى و آن آيت خصم تو شده ؟ گريهء تو به گريهء دل سوختگان نمىماند به گريهء دامن سوختگان مىماند . » شيخ ابو نصر [ ر ح ] را اين سخن درد بر درد فزود قصهء او به جايى رسيد كه او را با خلق آرامش نماند . آب و نان را ترك نموده و به محاسبهء خود مشغول شد . و سروپا برهنه سير مىفرمود تا به پاى درخت

--> ( 1 ) - ن ه : واجد